MyAngel

6 ماهگی عسلم به روایت تصویر

7/10 دخملی مامان کفش پوشیده بود هی تلاش می کرد با خوردنش بدونه چیه؟؟!!!  کلی تلاش کردم تا حواست پرت بشه بی خیال خوردنشو بشی نفسسسس من ١٠/١٠ خاله جونی داشت ازت عکس می گرفت که من از راه رسیدم و... شیطون بلا تا منو دید بغض کرد و زد زیر گریه فدااااااااااای اون لباااا اشک و لبخند ....... تا مامان نازت کرد و یکم چلوندت آروم شدی و با چشم های اشکی خندیدی... ...
6 بهمن 1391

سومین مروارید هوراااااااا

الهی من فدااااااای دخمل ناااااااااازم بشم که هر لحظه بودنش یه دنیااااااا شادی میاره.... دیشب (30 دی) مامانی 27 ساله شد با وجود فرشته ناااااازم بهتررررررین جشن تولدمو تجربه کردم، مخصوصا با هدیه های نفسم  که دیگه داشتم از ذوق پروااااااز می کردم .... خدایا ششششششکرت     الهی قربونت بشم من ....از سر شب هی گَ گَ می کردی و به قول خاله جون تولدت مبارک واسه مامان می خوندی... بعدم یهو به مامان نگاه کردی و گفتی ماما واااااااااااااااااای می خواستم بخورمت اومدم لباتو ببوسم دیدم خداااااا بازم فرشته ها یه مروارید دیگه آوردن و دخملی من 4 دندونه شده قربوووووون مرواریدای خوشگللللش بشم نفـــــــــــــــــــــــسم. ...
5 بهمن 1391

222 روز خوشبختی!

الهی قربووووون عسلم بشم که 222 روزه شدی نفـــــــــــــــــــس من ... اینقدددددددر شیرین و دوست داشتی هستی که روزها عین برق و باد می گذره و من و بابایی در کنار تو فرشته نازم هر روز خوشبخت تر از دیروز  هستیم . الهی 222 ساله بشی مامانی. االهی بمیرم این چند روز همش تب داشتی و بی قراری می کردی و دل مامان و بابا رو کباب کردی ... با اینکه چند بار دکتر رفتی و آزمایش دادی ولی تبت  3 روز طول کشید بمیرم .... تمام شبانه روز بغل مامان و بابا بودی و به هر دری متوسل شدیم تا تبت بالا نره ... شبا با کلی بغل کردن و راه رفتن و ... می خوابیدی ولی بعد نیم ساعت با جیغ بنفش از خواب می پریدی و گریه و بی قراری می کردی و اشک مامان و در می...
26 دی 1391

7 ماهگیت مباررررررررررررک نفس من!

با هفتــــــا آسمون پر از گلای یاس و میخک بهت میگم فرشته من هفت ماهگیت مبارک الهی من فداااااااات بشم که 7 ماهه شدی عسلم.... با اینکه این ماه به خاطر دوری از عزیزم خیلیییییییییییییی سخت بود ولی چقدر زود میگذره .....خدایا شــــــــــــــــــکرت...سپاس برای این با هم بودن..... هر روز شیرین تر و متفاوت تر از روز قبل .... دیگه اسمتو کامل میشناسی...مامان و بابا رو میشناسی.... با غریبه ها غریبی میکنی اما گریه نمیکنی.... با دهن کوچولوت صداهای مختلف درمیاری ... بببَ بَ ... دَ دَ ... ماما ...گگگَ گَ ... ..کلی با مامان دردل دل میکنی عزیزم قربوووووووون حرفات بشم من... چیغ زدنو تازه کشف کردی و گاهی الکی چیغ می زنی ... بمیرم چند روز...
18 دی 1391

اولین شب یلدات مبارررررررررک

من فدات بشم که 2 تا فصل رو پشت سر گذاشتی و  وارد سومی شدی. طولانی ترین شب امسال که همزمان شده بود با ولادت امام موسی کاظم (ع) (که ارادت خیلیییییییییی خاصی به ایشون دارم چون اجدادم از نوادگان این بزرگوار هستن) به لطف حضور فرشته نازم کوتاهتـــــــــــــــــــــرین شب یلدای مامان و بابا بود. یادش به خیر پارسال شب یلدا خونه مادرجون همش با باباجون و عمه و عمو در مورد اسم عسلم حرف می زدیم و هر کس نظری می داد .... نمی دونی چقدددددددر ذوق می کردم و قند تو دلم آب می شد وقتی از تو می گفتن ... و حالا امسال فرناز نازم کنارمون نشسته بود و می خواد سبد میوه ها رو خالی کنه و با شیطونی ها و خنده هاش دل همه رو می برد....الهههههههی من قرب...
5 دی 1391

فرشته نازم نشست هوراااااااا!

الهییییییی من فدای تو بشم که اینقدر زوووووود داری بزرگ می شی نفس من.... 24  آذر جمعه عصر با بابایی و خاله جون نشسته بودیم و طبق معمول سرگرم شیطنت های عسلم بودیم و خاله همش می گفت تنبل چرا نمی شینی؟؟!! منم به اصرار خاله گذاشتمت روی مبل و ا احتیاط دستمو رها کردم و با کماااااااااال تعجججججججب دیدیم عسلی من بدون هیچ تکیه گاهی راحت خووووودش نشسسسسسته ....  واااااااااااااااااااااای که چقدر ذوق کردیم   از اون روز دیگه همش می گی منو بذار زمین خودم بشینم ....نمی دونی وقتی می شینی چقــــــــــــــــدر خورذنی میشی با قد و قواره فسقلیت.... الهی دورت بگردم عسسسسسسیسم ...   خدایا شـــــــــــــــــــــــــکرت از این...
1 دی 1391

6 ماهگیت مباررررررررک

الهههههههی فدات بشم که نیم سال از اومدنت گذشته و من تو این ۶ ماه با نفسهات زندگی کردم. اینقدر در کنار تو بودن شیرینه که با تمام سختیهاش گذر زمان رو احساس نکردم. من که اگه 5 ساعت یکسره نمی خوابیدم اون روز تا شب از سردرد چشام باز نمی شد الان مدتهااااااست که حتی 2 ساعت هم نشده بخوابم ولی تمام خوابی هایم فدای یک نگاه و لبخند زیبای تو فرشته ناززززززززززم ..... و حالا باید تمام هستیمو ساعتها از خودم جدا کنم و برم سرکار ..... واااااااااااای که نمی دونی چقدددددددددددر برام سخته این جدایی چندساعته ..... دیروز که اولین روز کاریم بود شبش تا ساعت 2 خوابم نمی برد.... تا صبح همش کابوس می دیدم برای نازنازم قرنی...
17 آذر 1391

هورااااا دخملی غلتید!

روز جمعه 19 آبان بالاخره عسل مامان بعد از چندین روز تلاش مستمر در حالیکه روی تخت مامان خوابیده بود و مامان می خواست لباسشو عوض کنه، تونست کامل غلت بزنه هورااااااااا از اونروز دیگه نمی تونم کنترلت کنم شیطون بلای من تا یه چیزی چشمتو می گیره سریع به سمتش غلت می زنی و اگه لازم بود یه دور 360 رو شکمت می زنی و هرطور شده خودتو بهش می رسونی فدااااااااااات بشم  و امان از وقتی که دستت بهش نرسه یا هدف گیریت درست نباشه و اون وسیله بمونه زیر دست و پات اون وقته که دیگه جیغ و دادت راه می فته .... اینم شیطون بلای من که می خواد حلقه های کواک کواکشو بگیره...         ...
12 آذر 1391

اولین مروارید فرشته نازززززززم

سلام سلام صدتا سلام من اومدم با دندونام ميخوام نشونتون بدم صاحب مرواريد منم يواش يواش و بي صدا شدم جزء کباب خورا واااااااااااااي خدا شششششکررررررررت بالاخره دخملي منم جز کباب خورا شد.... ديروز فرشته نازم رفت همايش شيرخوارگان حسيني کلييييييييي واسه همه مخصوصا ني ني هاي ناز خردادي دعا کرد و پاداششو از 6 ماه کربلا گرفت و فرشته ها اولین مرواردیشو واسش آوردن.... فدااااااااااااااااات عسسسسلم  شيطون بلاي من چند شب بود همش شبا بيدار مي شدي و گريه مي کردي. مامانم اينقدر تا صبح بيدار مي شد و مي خوابيد که تمام روز سردرد داشت و گيج بود   تا اینکه روز جمعه که از همایش شیرخوارگان برگشتیم بهت قطره آهن دادم، تا اومدم لثه...
11 آذر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به MyAngel می باشد