MyAngel

روز موعود

خیلی سالها پیش که هنوز نازنازم نی نی بود وقتی بچه دوستم به مامانش می گفتم دوست دارم ... عاشقتم قند تو دلم آب می شد و تو آرزوی شنیدن این کلمات بودم ... حالا نازناز سه ساله من برام می خونه .... عشقم ... نفسم... جونم .... تویی همه کسم.... بای (وای) تو رو دارم ... چه خوشحالم ای دونم (جونم) ... عاشگتم ... آی لا بیو ...
22 شهريور 1394

فرشته مهربون من!

دیروز از سر کار خسته رسیدیم خونه و طبق معمول نازنازم که تو مهد خوابیده بود شاد و سرحال مشغول بازی بود و برخلاف روزهای قبل به مامانم گیر نمی داد پاشو با من بازی کن ... ... منم از فرصت استفاده کردم و دراز کشیدم و چشام نیمه باز بود که هم خوابم نبره و مواظب نازنازم باشم و هم یکم استراحت کنم... نازنازم داشت حروف الفبا رو می ریخت تو سطلش و می خواست درشو ببند که دستش گیر کرد و طبق معمول شروع کرد به گریه و منتظر بود برم بغلش کنم و بوسش کنم تا خوب بشه ... تا دید من خوابم یهو ساکت شد و آروم گفت مامان خوابه ... بعدم رفت چادر گل گلیشو آورد انداخت روی من و هی تلاش می کرد کل بدنمو بپوشنه و بعد که دید بازم پاهام روش پوشونده نشد رفت روسری آورد و انداخ...
22 تير 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به MyAngel می باشد