MyAngel

اولین تاتی تاتی عشقم

الهی من فداااااااای فرشته نازم بشم که بالاخره تونست به ترسش غلبه کنه و اولین قدم های مستقلشو برداره ... چند روزه که نازنازم شدید درگیر آلرژی شده (به دلیل ...) همش سرفه می کنی و خس خس سینه و گرفتگی بینی شبا نمی ذاره راحت بخوابی بمیرم ... واکنش پوستی هم که همیشه اولین علامته ... فدای پوست سفید برفیم بشم که اینقدر حساسه .... خلاصه من و بابایی حسااااابی کلافه و نگران بودیم و همش غصه می خوردیم که چرا فرشته نازم اینقدر باید اذیت بشه ... دیشب در حالیکه داشتم نگات می کردم و قربون صدقه می رفتم یهو از مبل اومدی پایین و وایستادی و مامان مامان گفتی  ...  بعد یهو دستت رو از مبل جدا کردی و شروع به قدم برداشتن به سمت ماما...
30 تير 1392

ماه کووووو

فدااااای فرشته نازم بشم که داره هر روز شیرین ترررررررر می شه ... چند وقته بابایی نازنازم و می برد دم تراس و ماه رو نشون می داد ... آخه بابایی عاااشق ماه و و ستاره و آسمونه و منتظره دخملیش بزرگ بشه دوتایی برن رو پشت بام و با تلسکوپ ماه و ستاره ها رو بهت نشون بده .... (البته فعلا که تلسکوپ شده اسباب بازی دخملم) .... و البته یکی از آرزوهاش سفر به فضاست! از اون موقع نازنازم یاد گرفته هی میره دم تراس و می گه ماه ...ماه ..ماه ..... تا می گیم فرناز ماه کو ؟؟ اگه خونه باشیم میری سمت تراس و با دست به آسمون اشاهره می کنی و هی می گی ماه ...ماه ... اگه بیرون هم باشیم بازم آسمونو نشون می دی و هی ماه ماه می کنی ... فداااااااااااااااااااااااااای ماه...
5 خرداد 1392

کوه نوردی!

خدایا شششششکرت بالاخره وارد خرداد شدیم ..... هورااااااااااااااااااااااا نمی دونی پارسال با اومدن ماه خرداد چقدددددددر مامان استرس داشت و نگران بود.... آخه مامان دوست داشت نازنازم اردیبهشتی باشه و وقتی وارد خرداد شدیم دیگه هر روز منتظر اومدن فرشته نازمون بودیم... شبا با اینکه خیلی اذیت بودم ولی بیشتر از نگران ی خوابم نمی برد و هی راه می رفتم .... به لطف خدای مهربون همه اون نگرانی ها تموم شد و به شادی و سلامتی گذشت و حالا یه فرشته نااااااااز شیطون بلاااااااااااااااااا داریم که از دیوار راست بالا میره ..... جدیدا نفس من یاد گرفته از مبلا می ره بالا بعدم روی دسته مبل ... سپس روی مبل بعدی ... میز تلفن و ادامه مسیر تا رسیدن به دیوا...
1 خرداد 1392

سومین مروارید هوراااااااا

الهی من فدااااااای دخمل ناااااااااازم بشم که هر لحظه بودنش یه دنیااااااا شادی میاره.... دیشب (30 دی) مامانی 27 ساله شد با وجود فرشته ناااااازم بهتررررررین جشن تولدمو تجربه کردم، مخصوصا با هدیه های نفسم  که دیگه داشتم از ذوق پروااااااز می کردم .... خدایا ششششششکرت     الهی قربونت بشم من ....از سر شب هی گَ گَ می کردی و به قول خاله جون تولدت مبارک واسه مامان می خوندی... بعدم یهو به مامان نگاه کردی و گفتی ماما واااااااااااااااااای می خواستم بخورمت اومدم لباتو ببوسم دیدم خداااااا بازم فرشته ها یه مروارید دیگه آوردن و دخملی من 4 دندونه شده قربوووووون مرواریدای خوشگللللش بشم نفـــــــــــــــــــــــسم. ...
5 بهمن 1391

فرشته نازم نشست هوراااااااا!

الهییییییی من فدای تو بشم که اینقدر زوووووود داری بزرگ می شی نفس من.... 24  آذر جمعه عصر با بابایی و خاله جون نشسته بودیم و طبق معمول سرگرم شیطنت های عسلم بودیم و خاله همش می گفت تنبل چرا نمی شینی؟؟!! منم به اصرار خاله گذاشتمت روی مبل و ا احتیاط دستمو رها کردم و با کماااااااااال تعجججججججب دیدیم عسلی من بدون هیچ تکیه گاهی راحت خووووودش نشسسسسسته ....  واااااااااااااااااااااای که چقدر ذوق کردیم   از اون روز دیگه همش می گی منو بذار زمین خودم بشینم ....نمی دونی وقتی می شینی چقــــــــــــــــدر خورذنی میشی با قد و قواره فسقلیت.... الهی دورت بگردم عسسسسسسیسم ...   خدایا شـــــــــــــــــــــــــکرت از این...
1 دی 1391

فدااااااااای گوشوارهااااااااش

امروز (25/7/91) بالاخره با رضایت بابایی و کلی تحقیق و جستجو یه آقای دکتر مهربون پیدا کردیم و رفتیم واسه سوراخ کردن گوش نازنازم. اولش من ترسیدم و می خواستم برگردم ولی بابایی گفت حالا دیگه اومدیم از طرفی هم یکی از دوستام دخملیش 7 سالشه و با اینکه عاشق گوشواره هست ولی از ترسش نمی زاره گوشاشو سوراخ کنن.... با هززززززززار دلهره و نگرانی نشستم و ناز نازمو بغل کردم هی به آقای دکتر می گفتم درد نداره؟!.... دکترم می گفت نه بابا بی حسی می زنم بعدشم یه لحظه است مثل یه امپول کوچولو.... ولی من می گفتم نمی خوام اندازه یه سر سوزن هم نفسم درد بکشه ... اینقدر مامانی حساسیت به خرج داد  میزون باشه... بالا پایین نباشه.... دکتره گفت بیا خانم خودت علامت...
31 شهريور 1391
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به MyAngel می باشد