MyAngel

300 روز خوشبختی!

  خدایا شـــــــــــــــــکر برای این همه روزهای شیرین که به سرعت می گذره و هر لحظه هم شیرین تر می شه. الهههههههی من قربون نفسم بشم که 300 روزه خونه ما رو پر از بوی بهشت کرده الهههههی همیشه شاد و سلامت  3000 سال عمر با عزت و افتخار داشته باشی شیطون بلای مامان شرمنده مامانی که  300روزگیت با خاطره بد همراه بود  آخه مامان باید می رفت سر کار و قرار شد شما پیش بابایی بمونی. با اینکه خیلیییی بابای رو دوست داری همیشه کلی با هم بازی می کنی ولی دیروز که از خواب بیدار شدی دیدی مامان نیست زدی زیر گریه... بابایی بیچاره هم هر کاری کرد نتونست آرومت بکنه .. شما هم که جدید...
11 فروردين 1392

هورااااا دخملی غلتید!

روز جمعه 19 آبان بالاخره عسل مامان بعد از چندین روز تلاش مستمر در حالیکه روی تخت مامان خوابیده بود و مامان می خواست لباسشو عوض کنه، تونست کامل غلت بزنه هورااااااااا از اونروز دیگه نمی تونم کنترلت کنم شیطون بلای من تا یه چیزی چشمتو می گیره سریع به سمتش غلت می زنی و اگه لازم بود یه دور 360 رو شکمت می زنی و هرطور شده خودتو بهش می رسونی فدااااااااااات بشم  و امان از وقتی که دستت بهش نرسه یا هدف گیریت درست نباشه و اون وسیله بمونه زیر دست و پات اون وقته که دیگه جیغ و دادت راه می فته .... اینم شیطون بلای من که می خواد حلقه های کواک کواکشو بگیره...         ...
12 آذر 1391

اولین مروارید فرشته نازززززززم

سلام سلام صدتا سلام من اومدم با دندونام ميخوام نشونتون بدم صاحب مرواريد منم يواش يواش و بي صدا شدم جزء کباب خورا واااااااااااااي خدا شششششکررررررررت بالاخره دخملي منم جز کباب خورا شد.... ديروز فرشته نازم رفت همايش شيرخوارگان حسيني کلييييييييي واسه همه مخصوصا ني ني هاي ناز خردادي دعا کرد و پاداششو از 6 ماه کربلا گرفت و فرشته ها اولین مرواردیشو واسش آوردن.... فدااااااااااااااااات عسسسسلم  شيطون بلاي من چند شب بود همش شبا بيدار مي شدي و گريه مي کردي. مامانم اينقدر تا صبح بيدار مي شد و مي خوابيد که تمام روز سردرد داشت و گيج بود   تا اینکه روز جمعه که از همایش شیرخوارگان برگشتیم بهت قطره آهن دادم، تا اومدم لثه...
11 آذر 1391

اولین مسافرت دخملم

فدااااااااااااای مسافر کوچولوی نازم بشم که اولین سفرش زائر امام رضا (ع) شد. الهی که آقا خودش همیشه نگهدار دخمله نازززززززم باشه. بالاخره بعد از چند ماه خونه نشینی بابایی رضایت داد بریم مشهد... اخرین بار دی ماه بود که رفتیم مشهد. تو هنوز تو دل مامانی بودی تازه تکون خوردنت شروع شده بود و بابایی نگران مسیر طولانی راه بود و می ترسید واسمون اتفاقی بیفته . بعدم که نار ناز مامان اومد که دیکه اصلا نمی ذاشت از جامون تکون بخوریم  قربووووووووووون عسلم بشم که مامانو زندونی کرده.... اینقدر مامانم خوووووووووووووش سفره که واقعا دلی از عزا در اوردیم... عروسی، مهمونی، بازار و گردش و تفریح همه جا رفتیم.      &...
10 شهريور 1391
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به MyAngel می باشد